محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
499
خلد برين ( فارسى )
على بيك شاملو كه از جملهء ايشك آقاسيان حريم حرم بود آن گرامى گوهر بحر وجود را شناخته به ديگران اشارت نمود و جمشيد بيك چركس غلام سلطان سليمان ميرزا و على خان بيك يوزباشى روملو به اشارهء آن ناكس ، گريبان جان شاهزادهء بىفريادرس را گرفته از ميان نسوانش بيرون كشيدند . و چون آن نونهال چمن اقبال به دست بىرحمى آن قوم بد فعال گرفتار شد جگر روزگار ، افكار و چشم زمانه خونبار گرديده آن سرو رياض سلطنت را به اشارهء خلفا و شمخال بد فعال به خاك و خون كشيدند و آن دو كافر از خدا بىخبر به تيغ و خنجر بر سر وى تاخته آن تازه نهال گلستان جاه و جلال را كه نسيم سبكخيز صبا و شمال ، مجال عبور از سرابستان اقبال او نداشت بر خاك هلاك انداختند ، و هنوز زمانهء پر بهانه از وقوع آن داهيهء عظمى چشم حيرت مىماليد كه سر سزاوار افسرش را به تيغ قهر از بدن بىمثل و مانندش جدا كردند ، و در زمانى كه زمين و زمان از سنوح آن واقعه گريبان چاك مىزد ، و على خان بيك گرجى - خال شاهزاده شهيد - و زال بيك گرجى و جمعى كثير از فدويان آن بسمل تير تقدير درها را در هم شكسته فرياد كنان و شاه حيدر گويان نزديك به در حرم رسيده بودند آن گروه بيدادگر سر بريدهء آن آفتاب انور را از بالاى بام ايوان به ميان آن برگشته بختان انداختند و فرياد بر كشيدند كه اين سر پادشاه شماست برگيريد و به هر جا كه خواهيد برويد . آن تيره روزان كه چون آتش سوزان ، جهانى را به دم در مىكشيدند از مشاهدهء آن حال چون آب در يخچال افسرده گرديدند و پاى جرأتشان از رفتار و زبان جلادتشان از گفتار باز - مانده با روز سياه و حال تباه فرياد كنان و نعرهزنان از دولتخانه بيرون آمدند و با آن كه چون شاهزاده رفيع مقدار سلطان مصطفى - ميرزا فروزنده اخترى از برج جمعيت ايشان فروزان بود و دستشان به آن نمىرسيد كه به پايمردى همت ، آن حضرت را بر تخت سلطنت متمكن گردانند اما چون تخت آراى سلطنت جاودان ، اورنگ جهاندارى را به جلوس همايون خاقان عليين آشيان و اولاد احفاد عالى شان آن